تبليغاتX
سیاه چشم ماه سیما
سیاه چشم ماه سیما
عشق فقط یک کلام..................حسین علیه السلام
سیاه چشم ماه سیما

ما دو تن از شفا یافتگان ابا عبد الله هستیم علی بهمن و سید رامتین سیدی امیدواریم لحظات خوبی را با ما داشته باشید

نه فقط ما بلکه تو ام شفا یافته ای مگر نه این است که ارباب عالم را شفا داده است برای تبرک دمی با ما باش
فدای قدمت بسم الله

خانه | آرشيو | ايميل
امکانات و ابزارها

نوشته هاي پيشين
شفايافتگان عشق
لينکهاي روزانه
طبقه بندي موضوعي
اخبار
پشتيباني

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالبساز آنلاين طراحي شده است.

Powered by
Blogfa.com
Online Template Builder
8/8/88

میلاد با سعادت هشتمین اختر تابناک امامت و ولایت بر همه مسلمین جهان مبارک باد

این شعر رو به تمام عشاق علی ابن موسی الرضا تقدیم میکنم.

سلام ای پسر حضرت زهرا

تویی قبله دل ها/و ما محرم این کعبه و مبهوت تماشا

همه قطره تو دریا/همه پست و تو والا

همه خار و تواسطوره گلها/تویی قبله دلها

تو غریب الغربایی و/معین الضعفایی و

به هر درد دوایی/تو خداوند سخایی

فقیریم وعشق است فقیری/که تو حج فقرایی

تو جانانی و سلطان/تو گوینده قرآن

آقا رضا جان همه خار و خس جوی توهستیم رضا جان/نه فقط ما.که گدای کرم توست هزاران چو سلیمان

وعجب نیست اگر موسی عمران به میان حرم تو بشود خادم و دربان

وعجب نیست اگر عیسی مریم ز دو چشمان تو جان گیرد و او بر تن اموات دهد جان

وعجب نیست که جبریل امین خاک در کفش کنت رو ببرد بحر تبرک به جنان

وعجب نیست زعشق تو شود آتش دوزخ چو گلستان

وعجب نیست ز مهر تو شود کفر مسلمان

عجب اینجاست که با این جبروتت شده ای ضامن آهوی بیابان

وعجب نیست همان آهوی وحشی که تو ضامن شدی از لطف و کرامت

شود ضامن مردم به قیامت.

اینم شعری که من عاشقشم و همیشه تو حرم امام رضا زمزمه میکنم

روشنی یه شمس و مه زه آجر گنبد زرد رضاست

صحن با صفای تو مدینه و کعبه و کرببلاست

امام رضا بلند ترین پرتگاهی که من می ترسم ازش بیافتم پرتگاه نگاه شماست

امام رضا فقط ما رو یادت نره

امام رضا.ما در این جا نه پی حشمت جاه آمده ایم

از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم

 

 

یادت باشه قرار نبود دوری ما اینقدر طول بکشه


سالها تاریخ شمسی گشت وگشت

شادمان شد تا شنید این سر گذشت

روز    میلاد    امام   هشتم     است

هشت هشت جمعه ی هشتاد و هشت

 

هر چند حال و روز زمین و زمان بد است

یک قطعه از بهشت در آغوش مشهد است

حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

چی بگم...........از کجاش بگم......؟ اصلا بیخیال ما در حد اندازه ی این حرفا نیستیم ولی خوب من هم به رسم ادب این روز دوست داشتنی و تاریخی عمرم را و یا حتی عمرت را به همه ی شیعیان جهان تبریک میگم.......


[ ]
+
فاحشه ها

گاه کلمات قدرتی ما ورای تصورشان میگیرند و این زیبایی و شیوایی زبان است .از دیر باز شاعران و نویسندگان بدنبال بهره گیری از این ویژگی زبان بوده اند . به قول حافظ : 

‌<سرود زهره به رقص اورد مسیحا را >

چند روز پیش بود که دوست عزیزم جناب اقای روح الله فیروزمند سه تا شعر با فاصله ی زمانی یک ساعته برایم اس ام اس زد که قصد دارم تو این پست برای شما بزنم .البته لطف کنید تو قسمت نظرات بگید کدوم شعر مفهوم بیشتری را یدک میکشد.

شاعر اول

پیغمبر کوچه های دلتنگی من

من عاشقی ام را ز تو اموخته ام

شمعم که تمام عمر مشتاق شما

با کام لب فاحشه ها سوخته ام


شاعر دوم

صد شعله درونم و دهان دوخته ام

من سنبل عاشقان دل سوخته ام

پیغمبر کوچه ام که ایمانم را

از فاحشه های شهر اموخته ام


شاعر سوم

شاید به هوای دیدنت سوخته ام

یا چشم به جاده ها دوخته ام

اما تو بدان تمام ایام فراق

از فاحشه ها هیچ نیاموخته ام


[ ]
+
دوست خود را از رازت آگاه مساز مگر بر آن رازی که اگر دشمن تو از آن آگاه شود نتواند زیانی به تو رساند.چه آنکه دوست ممکن است روزی دشمن تو شود .

امام صادق علیه السلام . امالی الصدوقی ۵۳۲

شهادت ششمین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت امام

 جعفر صادق (علیه السلام) را به همه مسلمانان تسلیت

 می گوییم .


[ ]
+
به قول خودم سلامنا (بنظر خودم سلام از ماست)

چند وقتی میشه که حس میکنم نوشته ها ی وبلاگ مخاطب پسند نیستش یا شایدم دوره نظر دهی به مطالب سر اومده من خبر ندارم .................بگذریم

تصمیم دارم ازاد تر بنویسم البته موضوع اهل بیت (علیه السلام) موضوع اصلی وبلاگ میمونه فقط هر از گاهی مطالب دیگه هم کمکمون میکنه.

حالا یه کمک کوچیک از شما بزرگواران دارم و اون این که نظر بدید که این کار را بکنم یا نه ؟؟؟؟؟

منتظر نظرات شما هستم .......


مژده به همشهری های عزیز اصفهانی

دسته ی عزاداری رئیس مکتب شیعه حضرت صادق (علیه السلام)

زنجیر زنی و سینه زنی

زمان :سه شنبه ۲۱/۷/۸۸ از نماز مغرب و عشاء

مبدا :اصفهان . خیابان شیخ صدوق شمالی . جنب خیابان شیخ مفید . مسجد حجت اکبر

مقصد: گلستان شهدا

 

 


[ ]
+
فرمانده

چند تا خاطره کوتاه از حاج حسین خرازی گذاشتم حتما بخونیدشون 

اونهايي که  توي عمليات فتح خرمشهر بودن ميگن و قسم ميخورن

 

اولين فرماندهان جنگ که وارد خرمشهر شدن و پيام فتح رو دادن

 

حاج احمد کاظمي بود و حاج حسين خرازي  ....  با هم و در کنار هم

 

مثل الان  ..... مثل همين الان در کنار هم و در جوار هم

 

 

 

دور هم نشسته بوديم ... نقشه آن وسط پهن بود . حسين گفت : تا يادم نرفته اينو بگم

 

اون جا که رفته بوديم براي مانور ؛ يک تيکه زمين بود.گندم کاشته بودن . يکم مقدار از از گندمها از بين رفته بود

 

بگيد بچه ها ببينند چه قدر از بين رفته . پولش رو به صاحبش بديد

 

 

 

مي ترسيديم!! ولي بايد اين کار رو ميکرديم .. با زبان خوش بهش گفتيم جاي فرمانده لشکر اينجا نيست.

 

محکم گرفتيمش ؛ به زور برديم ترک موتور سوارش کرديم . داد زدم يالّا ديگه .راه بيافت

 

موتور مثل برق از جا کنده شد و خيالمون راحت شد

 

داشتيم بر مي گشتيم ؛ ديدم از پشت موتور خودش رو انداخت زمين ! دويد سمت ما

 

خب ما هم  ؛‌ فراااااار کرديم

 

  

بعد از خواندن خطبه عقد ؛ امام يه پول مختصري بهشان داد بروند مشهد ؛ ماه عسل

 

پول رو دادند به احمد آقا. گفته بودند : چنگ تمام شد زيارت هم ميريم

 

با خانمش دوتايي رفتند اهواز

 

 

 همه مان را جمع کرد. سي و هفت يا هشت نفري بوديم . پاسدار و بسيجي

 

گفت : ميخواهم صحبت کنم ؛ فردا توي راهپيمايي ما رو بذارن اول صف ؛ جلوتر از همه

 

اگر درگيري شد ، ما وايستيم جلو سعودي ها !! به مردم حمله نکنند

 

 

 

بي سيم چي حاجي بودم . يک وقتهايي خبرهاي خوب از خط مي رسيد و به حاجي ميگفتم

 

بر ميگشتم ميديدم توي سجده است . شکر ميکرد توي سجده اش

 

هرچه خبر بهتر ؛ سجده اش طولاني تر.گاهي هم دو رکعت نماز ميخواند

 

 

گفتم : يادتون نره ها !! من رو نديدين ! نمي دونيد من کجام !!!

 

رفتم توي کيسه خواب .. سر و ته !!

 

از سر شب حاجي شوخيش گرفته بود ! بي سيم ميزد ؛ از خواب بيدارم ميکرد

 

مي پرسيد :‌حالت خوبه ؟ کم و کسري نداري ؟ بعدم مي گفت : برو بگير بخواب

 

حالا هم پيک فرستاده بود که مطئن باشه من خوابم و بهم بگه مي تونم بخوابم

 

 

 

مثلا آشپز بودم . يک  چيزي درست کرده بودم به اسم دم پختک

 

داشتم اب و روغنش رو درست ميکردم که يکي از بچه ها پريد توي سنگر و گفت :

 

بد بخت شديم !! مهمون اومده برامون

 

گفتم خب بياد ! کي هست حالا ؟

 

گفت : حاج احمد کاظمي و يکي ديگه که دست نداره ....

 

فهميدم منظورش حاج حسين خرازي بايد باشه . فرمانده لشکر امام حسين

 

داشتم  زير چشمي نگاهشان ميکردم.کاظمي هنوز قاشق دوم رو نخورده بود که گفت :

 

ميگن جبهه دانشگاهه ؛ يعني همين ! از وقتشون بهترين استفاده رو مي کنن . آشپزي ياد ميگيرن

 

حاج حسين گفت : چه عيبي داره ؟ اين جا ناشي گري هاشون ميکنن. در عوض ميرن خونه غذا ميپزن

 

خانوماشون ميگن به به  ... دعا به جونشون ميکنند

هفته ی دفاع مقدس مبارک باد

بهاربيست                   www.bahar-20.com


[ ]
+
کریم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

روزه دارم من و  افطارم از آن لعل لب است

آري  افطار ِ ُرطب در رمضان مستحب است

روز ِ  ماه  ِ  رمضان  زلف  ميفشان که فقيه

بخورد روزهً خود را به گماني که شب  است

زير ِ لب وقت ِ  نوشتن همه کَس  نقطه  نهد

اين عجب نقطه‏ي خال ِتو  به بالاي لب است

  يارب  اين نقطه‏ي   لب   را   که  به بالا بنهاد

نقطه  هرجا  غلط  افتاد  چشيدن  ادب است  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

ولادت اما حسن علیه السلام بر شما دوست عزیز مبارک باشد

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نظر یادت نره


[ ]
+
یادمان باشد به مهمانی خدا دعوت شده ایم

اگه صاحب خونه خداست ،اگه میزبان خودشه دیگه نرفتن من وتو چیه ؟؟؟بسم الله قدمی زن که با هم بریم . دعا که یادتان نمیرود خیلی خیلی محتاجیما...

  بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com  

نظر یادت نره


[ ]
+
یادش رفت شکر کند ملک الموت دلش برایش سوخت

آنجا که عزرائیل دلش سوخت

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟

عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:

1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم

یادمان باشد قوی ترین ذهن ها در مقابل اثری مکتوب نا توانندپس نظرت را ثبت کن  که فراموش نکنی
و  با نظرات خود ما را در امر وبلاگ نوسی یاری کنید
 

[ ]
+
دیدمت نشناختم

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد، نیامدی
خلیل آتشین سخن،تیر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را به انتظار جمعه ها
دوباره صبح، ظهر، نه! غروب شد، نیامدی


میلاد یگانه منجی عالم بشریت مبارک باد.


[ ]
+
به لطف خدا برگشتم

نویسنده: علی بهمن

امروز بعد چند روزی با پدر گرامی ام از خونه رفتم  بودم بیرون .شهرمون خیلی قشنگ شده بود همه دست بدست هم ازین می بستند چراغ میزدند کم کم اماده می شدند شربت و شیرینی بدند (خدا را شکر تو بیمارستان خیلی دعا کردم و از خدا خواستم بتونم این روز را ببینم که به حمدالله دیدم) همین جور که بر میگشتیم رو یکی از پرچما یه جمله خوشگل نوشته بود که تا الان دارم بهش فکر میکنم اون جمله این بود:

اگر مردم به اندازه ی مرغی که گم کرده اند برای فرج ما تلاش میکردند ما ظهور می کردیم.


حالا که برگشتم جا داره از رامتین جون یه تشکر حسابی کنم چون تو این مدت همش تو بیمارستان بود بهم سر میزد  نظرات شما را برام میخوند وخیلی زحمتای دیگه(بابام میگفت تا تو کما بودم رامتین اصلا خونه نرفته بوده)

و یه تشکر حسابی از عمران ،میثم ،میترا ،سپیده ،بورقانی ،دختر تاجی، مهرداد ، ارشیا ،مشایخی ،روما ،سایه ،ابیو عشقه که نظر گذاشتند و دعا کردندمیکنم.

پیشاپیش عید را به همه ی عزیزان تبریک میگم و از خدا فرج مولا را خواستارم. 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!